غم و اندوه
تو از دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من تورا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی
همه توش و توانت را از تن برده ست!
تو با خون و عرق
این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی .
.
.
تورا تزویر غمخواران زپا افکند
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندم زار
طلوع باشکوهش خوشتر از صدتاج خورشید ست
.
.
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان جاری بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت
و اشک من تورا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
.
.
من اینجا روزی از ستیغ کوه
چون خورشید سرود فتح می خوانم
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت...
ا




.gif)


